
من شعرهای اخوان رو خیلی دوست دارم اما بعضی از شعراش درک کردنشون سخته
مثلا این تکه از شعرش:
چشم بردامن البرز سیه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنچه غم قلب مرا می فشرد
با توای خواب ، نبرد من و دل زین سبب استاینجا دو تا شعر از کتاب زمستان رو گذاشتم :
نغمه همدردباز آیینه خورشید از آن اوج بلند
راست بر سنگ غروب آمد و آهسته شکست
شب رسید و از ره و آن آینه خرد شده
شد پراکنده و در دامن افلاک نشست
تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که ترا می طلبد نیست عمیق
وه که غافل شده ای از دل غوغایی من
می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب
مکن ، این نغمه جادو را خاموش مکن :
« زلف ، چون دوش، رها تا به سرِ دوش مکن
ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن »
درهیاهوی شب غمزده با اخترکان
سیل از راه دراز آمده را همهمه ای ست
برو ای خواب ، برو عیش مرا تیره مکن
خاطرم دستخوش زیرو بم زمزمه ای ست
چشم بردامن البرز سیه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنچه غم قلب مرا می فشرد
با توای خواب ، نبرد من و دل زین سبب است
مرغ شب آمد و در لانه تاریک خزید
نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم
آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود
روح را نغمه همدرد فتوحی ست عظیم
کریم آباد ورامین، بهمن ماه 1327 - - - - - - - - - - - - -
زمستانسلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیاردکرد پاسخگفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبّت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون;
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم.
منم من، سنگِ تیپاخوردة رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمة ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوشِ سرمابرده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نُهتوی مرگاندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخگفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.
تهران ، دی ماه 1334--------------------------
این شعر زمستان عالیه